سرکشي حرف
مژه هايي آويزان
نفس هاي برگه ها پنهان شد
غبار باد
سرود نمي آورد
و شن فاصله ها،آرزوها را نمي پراکند
***
اي حرف ها سرکش شويد
آن زاري نقيضي بيش نيست
آن فرياد لبريز است
شعر در خونم بيدار است
اي گردن بندهاي شبنم سرکش شويد
بخوابيد بر بالشت غربتي
و گلدسته هاي شوق
با رضايتمندي به سوي کناره ات برگرد
به پايان شعر برگرد
قايقي در نيمروز حرکت مي کند
و سراب آرزوها
شب رويا را فرا مي گيرد
(سراب آرزوها)از همه چيز فرار مي کند
جز سرنوشتم
بر کناره ي شن،آهنگ هستي مي نوازم
چرا انتظار،نيستي ات را مي پوشاند
کهکشان هاي سرگرداني،در حالي که از يکديگر دورند،نمايان مي شوند
همچون تمدني گسسته
آسايشِِ سايه را مي کوبد
و باقي مانده هاي پرسشها بر شانه هايت
واپسين لحظاتشان را مي زيند
ديوار سايه را مي شکند
در بوستان هاي نور کاشته مي شوند
گويي در خونم تپشي نبودي
و سرود عيد(نبودي)
سرکش بشو
اندوه در خونم بيدار است
به شب تو عادت کردم و شناورها دور شدند
نامه هاي صبحگاهي ام را در آغوش بگير
و همچنين پرسش هاي حيران
زماني که فاصله هاي نيستي
ديوار تاريکي مي کوبد
روزگارم مست مي شود
روياي پيامبران مدادي به صليب کشيده شده
بر رحم پيامبران
بارقة ابوالشون-الترجمة الي الفارسية جمال نصاري
تمردي ايتها الحروف
ذاك النحيب نقيض
وذاك الصراخ يفيض
الشعر في دمي مسهد.......
تمردي قلائد الندى
نامي وسادة اغتراب
ومأذنة الحنين
أرجعي الى ضفتك راضية...
عودي لخاتمة
الشعر....
قارب يمشي على حد الظهيرة ...[/COLOR]
الشّعر المسهد في الدّم شكّل الحرف فيه دهشته وصنع ألق الكلام
البارقة القديرةاجدني مفعمة بالجمال لما ألج كتاباتك التي تدلف بيّ في عوالم من الإبداع الآسر
دمت يا سيّدة الحرف متألّقة على الدّوام